![]() |
![]() |
|
| همصدای بی صدا |
|
چی بگم که خیلی تنهام ...
می دونی یاری ندارم چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 15:0 توسط آرین |
|
|
میبینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته میپرسم از خودم این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟ اون به من یا من به اون خیره شدم ؟ چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم میگم که این صورتکه میتونم از صورتم ورش دارم! میکشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه منو توی آینه نشون میده، میگه: این تویی، نه هیچ کس دیگه! جای پاهای تموم قصهها، رنگ غربت تو تموم لحظهها، مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا! آینه میگه: تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونهت شده داری بیصدا تو قلبت میمیری میشکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشتهها حرف بزنه! آینه میشکنه هزار تيکه میشه اما باز تو هر تيکهش عکس منه! عکسا با دهنکجی بهم میگن: چشم امید و ببر از آسمون! روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنهگی میدن تمومشون ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 1:8 توسط آرین |
|
|
خدای من تو میدونی ٬ دلم به تو بسته شده خودت میدونی که دلم از زندگی خسته شده ... مدد کن ای خدای خوب .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:44 توسط آرین |
|
|
تو این عزای بی کسی با این همه دلواپســی هق هق گریه مو ببین نمــونده دیـگه نفسـی نفس نفس اشک های من جاری گونه هام شده این کوله بار لعنتی سنگین شونه هام شده برس به دادم ای عشق من برس که خیلی خسته ام خشکیده خون تو رگ من خراب و دل شکسته ام..... ماتم این جدا شدن درد دلم رو تازه کرد غصه این جدایی رو نمیشه که اندازه کرد.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:7 توسط آرین |
|
|
بمــون ای فصـــل خوب قصه های عاشقــانه بمــون ای با تو بـــودن فصلی از گل با تـرانــه بمـون ای هم صدای لحظه های خواب و رویا صــدای پای بودن توی رگ هام تو نفس هام چــــــــــه سختـــــــه بـــــی تــــــــو رفتـــــــن چــــــــــــه سختـــــــه بـــــی تـــــــو مـــوندن نـمیشــــــه ایـــــــن جـدایی بــــــاور مـــــــــن وداع آخــــــــرینه ٬ جــــــدایی در کــــــمینـــه غـــــــــروب لحــــــــــظـــــــه های واپسینـــــه هــــــــمیشـــه قصــه هــای آشنایی نـاتمومه تـــــمــــــوم لحظه های با تو بودن پیش رومه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:46 توسط آرین |
|
|
چه سخته تو جاده غريبونه رفتن
غم هجرت رو با دل سايه گفتن چه سخته چه سخته.... تن سرد آفتاب رو ديدن رو خط غروب، بي تو تا شب رسيدن چه غمگينه فصل خزون جدايي براي گسستن از اين آشنايي فقط انتظار و فقط ره سپردن شكست دل و جا گذاشتن، نبردن دله تنگم از اين سفر بي تو خسته ست تو غربت دل اسمون هم شكسته ست تو اين جاده سخت، اين راه تاريك به هرجا بري، دوريه با تو نزديك نه پايان نه آغاز نه اول نه آخر واسه گريه من نه دامن نه بستر چه سخته تو جاده غريبونه رفتن غم هجرت رو با دل سايه گفتن چه سخته چه سخته تن سرد آفتاب رو ديدن رو خط غروب، بي تو تا شب رسيدن چه غمگينه فصل خزون جدايي براي گسستن از اين آشنايي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:12 توسط آرین |
|
|
مينويسم با ســـکوتـم ٬ مثل رويــا مثـل يه خــواب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:1 توسط آرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
بانوی ماه |
|
RSS
|